ناصر الدين شاه قاجار

104

شهريار جاده ها ( سفرنامه ناصر الدين شاه به عتبات ) ( فارسى )

هيكل‌هاى مرواريد انداخته بوديم . شمشير جهانگشا ، خلاصه وزير دبير ، مشير ، يحيى خان ، شهاب ، رحمت الله ، برادرهايش و . . . و . . . پيشخدمت‌ها و . . . همه بودند . رانديم از بالاى اردوى عثمانىها راه كالسكه بود . كالسكه عثمانى را هم سوار بودم . از دروازه خراب بغداد وارد شديم . قلعهء بغداد كليتا خراب است . بعضى ديوارها هست اما قلعهء غريبى « 1 » بوده است كلا از آجر و مستحكم ديوار رو به طرف شهر ، دورتادور ، كلا طاق نماى دو مرتبه مسقف و جاى مستحفظ و قراول و قلعه دارها بوده است ، كه دايم منزل مستحفظين در همان‌جا بوده است و از سوراخ‌ها دايم بيرون قلعه را تماشا مىكرده‌اند . توى قلعه همه‌جا صحرا و بيابان و خراب است . آبادى بغداد همان [ 350 ] در كنار شط است . پشت‌ها همه خراب و ويران است . دست راست گنبدى بود . بالاى گنبد را به طور درازى ساخته بودند تا به حال اين قسم بنائى در عراق و آن صفحات نديده [ بودم ] گفتند مزار شيخ عمر است بعد يحيى خان گفت : قبر شيخ شهاب الدين سهروردى است پاشا به او گفته بود ، خلاصه قدرى هم رانديم . داخل كوچه و محله شديم . اما من همان‌طور در ميان كالسكه نشسته‌ام و بىجهت سوار [ اسب ] نشدم . قدرى كه رفتم به كوچه بسيار تنگى رسيديم . كه يك پيچ هم كالسكه بايد بخورد . چهار اسب بزرگ كبود هم كه از اسلامبول آورده‌اند به قدر فيل بودند . اسبها از پيچ نرفتند . ايستادند هرچه كالسكه‌چى زور زد نشد . خدائى شد دست راست يك كوچه بود . كالسكه محاذى همان‌گير كرده بود . در كالسكه را باز كردند خودى به آن كوچه انداختم . بوى بدى از آن كوچه مىآمد . بسيار بد . كالسكه هم نمىرفت آخر با دست كالسكه را اين‌ور آن‌ور كردند . به زور كالسكه رفت و كالسكه عيب هم كرده ، از معجزهء شيخ عبد القادر ، بعيد نيست اين نوع امور . خلاصه سوار اسب شدم . رانديم رسيديم به در مقبره . پياده شده وارد شديم . حياطى صحنى ، دورتادور طاق‌نما جمعيت زيادى از زن و مرد عثمانى و . . . در صحن حياط [ و ] پشت‌بام‌ها بودند پاشايان و حسام السلطنه و . . . همه بودند دور مقبره ، جلو خان ، و غلام گردشى ، تازه سلطان عبد العزيز ساخته است . طره‌هاى « 2 » بزرگ دارد . منار بزرگى ، هم براى گفتن اذان ساخته بودند . از درى وارد شديم

--> ( 1 ) . اصل : قريبى ( 2 ) . قسمت‌هاى جلو آمدهء پشت‌بام ، در ساختمان‌ها را طرّه مىگفتند . باران‌گير .